نگاهي به عشق در حكمت متعاليه
عشق را نتوان به ذاتيات تعريف نمود بلكه تعريفات صرفاً رسمي و لفظي است هر كس عشق را تعريف كند آن را نشناخته و كسي كه از جام آن جرعهاي نچشيده باشد آن را نيافته و كسي كه بگويد من از آن جام سيراب شدم آن را نشناخته است. چرا كه عشق شرابي است كه كسي را سيراب نكند.([1]
از شگفتيها و زيباييهاي عالم آفرينش پديدة ناشناخته عشق است كه
همچون وجود مفهومش در غايت ظهور و كنهش در غايت خفاست. در ناشناخته بودن
آن، همان بس كه اظهارات بسيار متفاوت و ضد و نقيض از سوي حكما و
روانشناسان پيرامون آن شده است. چهرة او در پس پردهها نهان است و هر كس
از آن حكايتها دارد و بر اثبات مدعاي خويش دلايلي. تعبيرهاي متفاوت و
متناقض حاكي از عظمت و بزرگي اين واقعيت است و آدمي را به ياد فيلشناسي
آن مردم در تاريكي ميبرد كه عظمت فيل و عدم اشراف معرّفين منجر به
تهافتگويي آنان شد و هر فردي از زاويه ديد خويش و اقتضاي مكاني خود تعريفي
از فيل ارائه داد.
تمثيل عشق به شير، شتر، نهنگ و دريا در آثار بزرگان از عرفا مؤيّد مدّعاي مذكور است:
مـرغ خانــه اشتـري را بيخــرد رســم مهمـانان بــه خانــه ميبرد
چون به خانة مـرغ اشتر پا نــهاد خانه ويران گشت و سقفـش اوفتاد([2])
عشق حقيقي اسـت مجازي مگيـر ايـن دم شير است بــه بازي مـگيـر
اين تعبيرات شاعرانه محصول تجربههاي موشكافانه اهل عرفان است كه حقايق را پيش از آنكه بدانند ميبينند و امّا ما در اين مقال برآنيم كه آن پديده مرموز را از نگاه فيلسوف بزرگ اسلامي صدرالدين شيرازي نظاره كنيم. او ملتقاي دو بحر عرفان و فلسفه، برخوردار از كشف و شهودهاي عارفانه و هم داراي تحليلهاي فيلسوفانه ميباشد. البته در كنار نظرات او از آراء برخي حكيمان مخصوصاً شيخ الرئيس نيز در روشنگري بهتر سخن, بهره خواهيم جست. ملاصدرا در جلد هفتم كتاب وزين الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية الاربعة طي هشت فصل به بيان عشق و محبت و انواع آن پرداخته كه دست مايه اصلي اين نوشتار را تشكيل ميدهد.
تعريف عشق
عشق مأخوذ از «عشقه» است و آن گياهي است كه آن را لبلاب گويند چون بر درختي پيچيد آن را خشك كند. همين حالت عشق است بر هر دلي كه طاري شود صاحبش را خشك و زرد كند.
در باب ماهيت عشق اختلاف نظر زيادي وجود دارد. حكيم الهي در كتاب حكمت الهي بعضي اقوال را در اين باب ذكر ميكند. ميگويد افلاطون حكيم عشق را جنون الهي دانسته كه نفوس قدسي و ارواح عالي به اين جنون مبتلا ميشوند. ارسطو آن را ناتواني و كوري حسّ از ادراك عيوب محبوب تعريف كرده است.
ابو علي سينا در كتاب قانون عشق را چنين تعريف ميكند:
العشق مرض وسواسي شبيه بماليخوليا يكون الانسان قد جلبه إلي نفسه بتسلط فكرته علي استحسان بعض الصور و الشمائل.
بعضي گفتهاند: عشق مغناطيس اسرار خداست، برخي گفتهاند عشق مرض روحي است كه از توجه مكرر به حسن معشوق پديد آيد. عشق جذبه و الهام الهي و تحريك روح قدسي است بسوي اقليم حسن و زيبايي.
عشق ظهور جذبه حسن و حسن جذاب است. درمان هر درد و درد بيدرمان است. فرمانده كل قواي وجود و معزول كننده حكم عقل و شهود است. عشق الم لذيذ و لذت اليم جان انسان است.
عشق مغناطيس روحهاي لطيف و حساس بجانب حسن و كمال است. عشق آتش شوق الهي است كه شوق ماسوي الله را پاك ميسوزاند.([3])
وي ميگويد:
كساني كه عشق را مرض نفساني دانستهاند بخاطر عوارضي است كه عاشق را مبتلا ميكند. از قبيل بيخوابي، لاغري، آشفتگي، پژمردگي، گود رفتن چشمها، رنگ پريدگي و تغيير در ضربان نبض و قلب. آنهايي كه جنون الهي ميپنداشتند بدين علت بود كه دارويي براي معالجه آن نمييافتند و حكماي يونان شفاي آن را فقط در دعا و نيايش و صدقه و عبادت ميديدند.([4])

