برهان نظم

1. جهان داراي نظم است.

2. هر نظمي ناظمي دارد.

3. پس اين جهان ناظمي دارد.

مقدّمه اوّل اين برهان، قضيه اي حسّي تجربي است که با پيشرفت علوم، يقيني بودن آن نيز روز به روز افزايش مي يابد. مقدّمه ي دوم نيز براي اکثر مردم روشن است.


برهان حدوث

1. جهان حادث(نوپديد) است؛ چرا که جهان، مرکّب از موجوداتي است که همگي سابقه عدم دارند. بنا بر اين، کلّ جهان نيز سابقه عدم داشته حادث است.

2. هر حادثي (پديده اي) محتاج محدثي(پديد آورنده اي) است.

3. پس اين جهان محدث و پديد آورنده اي دارد.

 

برهان حرکت

1. جهان طبيعت سراسر حرکت است و سکون، امري نسبي است. اين قضيه هم در فلسفه ثابت شده هم در علم فيزيک نوين.

2. هر حرکتي، محتاج محرّک(حرکت دهنده) است.

3. خود آن محرّک نيز يا داراي حرکت است يا داراي حرکت نيست.

4. اگر داراي حرکت نيست مطلوب ما ثابت است؛ امّا اگر حرکت دارد باز خود، محتاج محرّک است.

5. باز محرّک او يا فاقد حرکت است يا واجد حرکت. اگر فاقد حرکت است مطلوب ثابت است و الّا باز روند قبلي تکرار مي شود.

6. و چون تسلسل محال است لذا سلسله محرّکها بايد منتهي به محرّکي بدون حرکت شود.

7. پس محرّک بدون حرکت يقيناً وجود دارد که همان خداست.


برهان عشق

1. انسان با علم حضوري و وجداني مي يابد که در ذات خود، عاشق کمال محض، بقاء ابدي، قدرت مطلق، آگاهي نامتناهي و رهايي از تمام قيدها و محدوديتها است.

2. عاشق و معشوق، مثل بالا و پايين، علم وجهل و امثال اينها لازم يکديگرند؛ که يکي بدون ديگري معني ندارد. لذا اگر کسي گفت: من عاشقم. از او پرسيده مي شود: عاشق چي هستي؟ چون عاشق وقتي عاشق است که معشوقي باشد.

3. پس در دار هستي، کمال محض، بقاء ابدي، قدرت مطلق، آگاهي نامتناهي و وجود رها از تمام قيدها و محدوديتها موجود است؛ و الّا عشق بالفعل انسان به اين امور،معنايي نداشت. و چنين موجودي همان واجب الوجود است.

درک اين برهان براي برخي افراد آسان نيست؛ لذا ممکن است براي برخي شبهاتي درباره اين برهان پديد آيد؛ که اگر به مقدّمه ي دوم و مثالهاي ضمن آن توجّه کافي داشته باشند، اين اشکالات رفع خواهد شد.